


زنده یاد اسفندیار سلطانی - معلم بازنشسته ی آموزش و پرورش
دلتنگی های من در روز پدر
تقدیم به روح بخشوده ی پدری که زود از میان ما رفت
سلام پدر عزیزتر از جانم :
امروز روز توست . به خود می نگرم ، درونم چه تنهاست . یک چیزی را گم کرده ام ، نه ! که همه چیز را.
خانه بی تو خلوت سرای بی کسی هاست. خانه بی تو لبریز از سکوت است و خالی از نور.
کلام سهراب یادم می آید : کو چراغی که فروزد دل ما ؟
پدرم : تو نور بودی . با بودنت بود که خورشید مهربانی بر خانه مان می تابید و پس از تو چه تلخ دانستم که گرمی مهر و محبت حقیقی پایان یافته است .
امیدم : امروزم را ببین که بی تو - بهارم - رنگ پاییزی به خود گرفته است.
یگانه گوهرم : امروز روز توست ، روز تجلیل از مقام پدر. یاد چنین روزی در سال های قبل بخیر . روزی که سرشار بودم از احساس و شوق پرواز. دریغ که نمی دانستم چه زود تکیه گاه ما بچه ها و مادر عزیزمان خواهد لرزید و باید دست به دیوار بگیرم.
پدر جان : آن سال ها چه زود مفهوم هجرت را برایم معنا کردی و سرانجام پاره های تنت را ندیدی و غریبانه به سوی منزل آخرت رهسپار شدی.
عزیزم گلم روحم تاب و توانم :
امروز در شهر شوری دیگر در گرفته است . کوچه و خیابان بوی گل می دهد. آوایی از دور مرا می خواند ، صدای توست ، موسیقی بهشت :
شهنواز ، فرزند دلبندم ، در انتظارم...
من نیز لبریز شوق دیدار ، پرنده ی خیال را به پرواز در می آورم و به سویت پر می کشم ...
به دیدارت آمدم پدر ! با شاخه گلی به سرخی خون دلم. غبار منزل مرمری ات را با آب دیدگانم شستشو میدهم . چه احساس غم انگیز و در عین حال شیرینی . دل بی قرارم آرام می گیرد . از بس که دلتنگم مدام با تو حرف می زنم . با تو می گویم :
همیشه در رگهای من جاری هستی . یادت همیشه همراهم هست حتی اگر نباشی.
بابا جونم :
دلگیر مباش از طفلك ات اگر ماندهاست در راه.
بخاطر دارم خوب 16 سال پیش را، وقتی عزم سفر كردی بی هیچ بهانه ای و سفر بی بازگشت خویش را آغاز کردی
و نماندی و من ماندم. تو رفتی درست 16سال پیش ، در اوج جوانی من.
میبینی پدر، میبینی كه من ماندهام اما توان رفتنم نیست.
هنوز هم التهاب آنروزها با من است و زمان، نبود تو را بیشتر میكند. كجاست عادت خاك؟ كجاست سردی اش كه مرا نمیگیرد و هنوز پس از گذشت 16 سال از پروازت به اوج آسمان ها در بیمارستان جم تهران ، مبهوت و چشم به راه توام . باور دارم كه هستی . هنوز منتظرم كه چشمان منتظر تو را ببینم، وقتی مسافرِ خانه ی تو میشوم. سایه مانده روی دیوار اتاقت غریب است و غریبی میكند. هنوز بغضم میشكند وقتی عقربهها میرسند به 8 صبح وقتی قلبت ایستاد و قامت بلندت ترك خورد...
سلام پدر نازنینم ، سلام پدر وارسته ام ، سلام معلم کلاس سوم دبستانم ، تو هنوز هم معلم منی ، اما یک درس را خوب یادم ندادی و آن این که وقتی جگرم می سوزد چه کنم ؟
پدر پاک و مقدسم ، بی تو :
از مدرسه بیزارم و از درس بری --- هر سال چگونه بی تو سازم سپری
در مدرسه جای تو نگه داشته ایم --- آنجا که تو بوده ای گلی کاشته ایم
عزیزم :
اینجا نشستهای، روبروی نگاه من و نگرانی، میدانم.
میروم حرم به پای دل، كه پای رفتنم بسته است. درها به رویم زنجیر است، میمانم پشت قفلها. و با آب مانده حوض وضو میگیرم!
میدانم بد شدهام تو میدانی و خدا و همین است كه تنها ماندهام بی تو . و همه چیز من چنان گم شده میان غبار، كه خود را هم نمیبینم.
روی از من مگردان در این لحظات نیاز.
هنوز هر سال زنده میشوی این روزها و می مانی تا روز پدر سال بعد كه باز هم ساعت، زنگ 8 صبح را بنوازد دنگ دنگ، در 13 رجب و من بلرزم تمام.
تو را به خدا می سپارم ، تا دیدار دیگر.
روحت شاد و جایگاه ملکوتی ات رفیع و سرسبز و ایمن و آسوده باد. ان شا الله
حیف از تو ای پدر که شدی همنشین خاک --- زیرا که جایگاه تو بر دیدگان ماست
عمرت به نیکنامی و مهر و وفا گذشت --- یادت همیشه در دل و جان و روان ماست
فرزند همیشه دل شکسته ات : شهنواز سلطانی
روزت مبارک پدر آسمانی ام